به نام خدا
حرف از احساس که میاد نا خود آگاه ما را به شعر می کشد. واقعا جواهری در قصر خیلی آدم رو احساسی می کند. اما قسمت آخر :حضرت حافظ که فکر کنم سریال رو در سال 2005 که اکران شد زودتر از ما دیدند می فرمایند:
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش **مگر یک دم بر آسایم زدنیا و شر و شورش

احساس گریه کردن. واقعا برای این سکانس ها کم است .باید گریه کرد یا خندید؟

و چقدر حیف که این شادی برای فقط یکبار رخ داد.

دو سکانس خیلی خنده دار بعد از آن همه مصیبتهاخیلی جالب است .
یانگوم فرار ... سرباز تو خواب ...

یانگوم بدو ...سربازان بدو ... حالا بدو کی ندو!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 12:16  توسط
|